به گزارش آفتاب نیوز،
در گزارش این نشریه آمده است: برنده بعدی جایزه نوبل ادبیات روز ۸ اکتبر (۱۶ مهرماه) اعلام خواهد شد و در حال حاضر کان شوئه نویسنده چینی و جرالد مورنین نویسنده اهل استرالیا از گزینههای مورد توجه بنگاههای شرطبندی هستند؛ اما این جایزه شاید واقعا باید به رماننویسی اهل نیوانگلند برسد که کمتر کسی با عقل سلیم حاضر است روی او شرط ببندد.
براساس گزارش ایسنا، بله، منظورم استیون کینگ است؛ نویسنده ۶۷ رمان و ۱۲ مجموعه داستان، از جمله «درخشش»، «قبرستان حیوانات خانگی» و «آن». او یکی از موفقترین نویسندگان تمام دوران است و تاکنون ۴۰۰ میلیون نسخه از کتابهایش به فروش رفته است. این رقم احتمالا بهزودی بیشتر هم خواهد شد. کینگ روز ۶ اکتبر رمان تازهای با عنوان «جهانهایی غیر از این» را منتشر میکند که آن را با همکاری پیتر استروب فقید نوشته است. همچنین یک مینیسریال اقتباسی از نخستین رمان او با عنوان «کری» محصول سال ۱۹۷۴، یک روز بعد از آن منتشر خواهد شد.
بوستون گلوب در ادامه یادداشت خود مینویسند: کینگ در فهرست نامزدهای کمیته نوبل نیست و بعید است هرگز هم در این فهرست قرار بگیرد. اما جایزه نوبل نباید در خلاء نخبهگرایانه وجود داشته باشد؛ گویی فرشتگان ادبیات فاخر آن را از بالا به پایین اعطا میکنند. بهویژه در دورهای که مطالعه برای لذت و سرگرمی با کاهش چشمگیری روبهرو شده است.
اعطای نوبل به کینگ یک نکته ساده را به محافل ادبی یادآوری خواهد کرد؛ نکتهای که این محافل بیش از حد فراموش میکنند: محبوبیت گسترده و عظمت ادبی الزاما در تضاد با یکدیگر نیستند.
اما مهمتر از همه، کینگ باید به این دلیل مورد توجه قرار گیرد که توانایی لازم را دارد. اگرچه بیش از هر چیز با ژانر وحشت شناخته میشود، در ژانرهای مختلف، از جنایی و فانتزی گرفته تا علمیتخیلی و درامهای جدی درخشان ظاهر شده است. کارنامه او نشاندهنده تسلط کامل بر هنر داستانگویی است.
برای شروع، کینگ نخستین وظیفه هر رماننویسی را بهخوبی انجام میدهد: کاری میکند که خواننده صفحه بعد را ورق بزند. همین ویژگی البته محبوبیت چندانی نزد منتقدان برای او به همراه نداشته است. آنها اغلب دسترسپذیری آثار او را با سطحیبودن اشتباه گرفتهاند.
کینگ، مانند شخصیت اصلی رمان «بیلی سامرز» که یک آدمکش حرفهای است که ظاهری سادهلوحانه دارد، اما عاشق رمانهای کلاسیک است، مدتها بر اساس حالوهوایی که آثارش ایجاد میکنند قضاوت شده است.
هارولد بلوم، پژوهشگر برجسته ادبیات و ستایشگر سنت ادبی غرب، در سال ۲۰۰۳ کینگ را نویسندهای «بهشدت ناکافی» توصیف کرده بود.
اما واقعیت این است که کینگ ریشههای عمیقی در سنت ادبی دارد. داستانهای او حماسی، زنده و حتی عجیب و غریباند.
برای مثال رمان «ایستادگی» با رویارویی کیهانی میان نیروهای روشنایی و تاریکی در لاسوگاس پساآخرالزمانی به پایان میرسد. یا مجموعه «برج تاریک» که داستان هفتتیرکش تنها را دنبال میکند که در صحرایی عظیم در جستوجوی برجی است که راز آفرینش را در خود جای داده است.
اما حال و هوای کتاب مقدسی آثار کینگ تنها به حماسههای فانتزی او محدود نمیشود؛ این ویژگی در رمانهای واقعگرایانهتر او نیز دیده میشود، آثاری که بسیاری از آنها در ایالت مین زادگاهش میگذرند.
اندی مککورمک، پژوهشگر ادبیات، میان آثار کینگ و نظریه «کهنالگوها» متعلق به کارل یونگ ارتباط برقرار میکند؛ نظریهای که بر اساس آن، الگوهای روایی وجود دارند که از فرهنگها و دورههای تاریخی فراتر میروند.
مککورمک به من میگوید: «کینگ تصاویر معاصر این کهنالگوهای نخستین و جاودانه را ارائه میکند. او توانایی شگفتانگیزی در دسترسی به ناخودآگاه جمعی دارد.»
هیچ نویسنده زنده دیگری به اندازه کینگ شخصیتهایی خلق نکرده که وارد ذهن ما شوند و حاضر نباشند از آن بیرون بروند.
کینگ همچنین در خلق مکانهایی که خودشان به شخصیت تبدیل میشوند مهارت دارد؛ از هتل اورلوک در «درخشش» گرفته تا شهر کسل راک.
با این حال، مهم نیست رمانهای کینگ تا چه اندازه پیچیده و گسترده باشند؛ او در نهایت به فراز و نشیبهای وضعیت انسانی علاقه دارد و به همین دلیل او را وارث نویسندگان بزرگ قرن نوزدهم از جمله اونوره دو بالزاک و ویکتور هوگو میدانند.
برای نمونه، «درخشش» در اصل نه درباره یک هتل تسخیرشده، بلکه درباره روان تسخیرشده مردی است که پدرش با او رفتاری خشن داشته و او برخلاف میل قلبیاش احساس میکند ناچار است همان رفتار را با پسر خودش تکرار کند.
اما نثر او چه؟ یک برنده نوبل باید بر زبان تسلط داشته باشد و استفن کینگ این ویژگی را هم دارد.
همانطور که ویلیام فاکنر به زبان رایج جنوب عمیق آمریکا مینوشت، کینگ نیز به زبان رایج آمریکاییهای عادی مینویسد. او سبک سنگین، روشنفکرانه و بیش از حد پیچیده داستاننویسی ادبی را کنار میگذارد و به نثری مستقیم و اغلب محاورهای روی میآورد و میداند چگونه زبان انگلیسی را از قیدوبندهای تصنعی و اشرافی سنت بریتانیایی آزاد کند.
چارلز آردای که سه رمان کینگ را ویراستاری کرده میگوید: «یک نویسنده لازم نیست دشوار یا مبهم باشد بلکه باید تیزبین، خردمند، نافذ و فراموشنشدنی باشد. کینگ با صدایی آشنا برای مخاطبان مینویسد.
در سالهای اخیر، جایزه نوبل ادبیات به نویسندگان ادبیات فاخر و روشنفکرانهای تعلق گرفته که افراد بیشتری نامشان را سر میز شام به زبان آوردهاند تا اینکه واقعا آثارشان را خوانده باشند.
با این حال، سابقههایی وجود دارد که نشان میدهد کینگ نیز میتواند در چنین بحثی مطرح باشد. نخستین نویسنده انگلیسیزبان که این جایزه را دریافت کرد، رودیارد کیپلینگ بود که در سال ۱۹۰۷ به دلیل «اصالت تخیل» برنده نوبل شد. البته کیپلینگ نیز به اندازه کینگ محبوب بود و او هم در ژانرهای داستانی مینوشت.
آردای همچنین به برندگان پیشین نوبل مانند ارنست همینگوی، جان اشتاینبک و ویلیام گلدینگ اشاره میکند، اما آخرین دلیل برای قرار گرفتن کینگ در جمع برندگان نوبل را باید از ویلیام فاکنر گرفت.
او در سخنرانی دریافت جایزه نوبل در سال ۱۹۵۰ گفت: «وظیفه شاعر و نویسنده این است که روحیه انسان را بالا ببرد و به او کمک کند تا دوام بیاورد.»
این همان چیزی است که استیون کینگ در جمله پایانی رمان «بیلی سامرز» مینویسد: «آیا میدانستید که میتوانید جلوی یک صفحه نمایش یا یک صفحه کاغذ بنشینید و جهان را تغییر دهید؟ این تغییر دوام نمیآورد و جهان همیشه به حالت قبل بازمیگردد، اما پیش از آن که دوباره مثل قبل شود، شگفتانگیز است. همهچیز است.»

